تبليغاتX
یادداشت های روزانه
در آینه پندار

 

 

خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار .

خدایا در من ایمان  اطاعت مطلق بخش  تا در جهان عصیان مطلق باشم  .

خدایا مگذار دینم در پس وجه دینی ام دفن شود تا عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد .

 خدایا رحمتی کن تا ایمان  نان و نام برایم نیاورد . قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم  تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند

( دکترشریعتی)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:10  توسط فریده  | 

وقتی گمی پیدات می کنم

اما وقتی پیدایی گمت می کنم  

دنیا زنجیره . همه چیز به هم متصل .خورشید به کهکشان زمین به خورشید. آسمون به زمین. باد به

ابر ابر به دریا ...

اما من هیچ جور به تو متصل نمی شم

كاش به جاي اين همه عقل كمي حكمت ياد ميدادي .

يك جا نماز از حس حضور

هديه به عشقي  دور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط فریده  | 

 

 

 

چقدر سر خوشم بهار می آید

 بهار می آید و من عاشق ترم

 بهار می آید و من خاک قاب عکست را پاک می کنم  تا بیشتر در من جلوه کنی

  بهار می آید و من یک سال زیر و شدنم را به باد می سپارم  تا یک جای دور تل کند

 بهار می آید و من هفت سین می چینم و سیب عشق سفره را به تو تقدیم می کنم ای بهاری ترین اتفاق زندگیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط فریده  | 

 

اگه برم . اگه برم رنگ گریه با صدام ه

اگه نرم  اگه نرم روز مرگ خنده هام

نمی تونم رها کنم خودمو از این اسیری

 کجا برم کجا برم  زنجیر غمت به پام ه

به من  بگو .بگو به من دیروز برات چی بودم

 عروس حجله بسته  امروز برات چی هستم

عروسکی شکسته

دیگه بهار پر لاله سیاه

 بگو به من به من بگو  امروز چی هستم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:5  توسط فریده  | 

 

چقدر سخته باوري  كه خيال باشه

چقدر سخته توانايي كه در جهل باشه

 چقدر سخته  رويايي كه سراب باشه

چقدر سخته عمري كه بر آب باشه

چقدر سخته تحمل زندگي بي شراب باشه

 چقدر سخته  آسموني كه بي سحاب باشه  

.اينجا عشق به فرياد آمده از دست اين موجهاي پر تاطم و سياحان بدون ساحل

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط فریده  | 

 

زندگی میکنم نه برای آنکه زندگی کنم

 عاشقی می کنم نه برای آنکه عاشقی کنم

صبح چشم براه صراحی نوشان

 صبر باید کرد تا ساحل می فروشان  

گفتی که دلت به زنجیره

ترسم گم شود ساحل نادیده

ساغرم را پر کن ز بوسه

تا دلم نفس بگیره  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط فریده  | 

وصيت

 كليه ام را مي بخشم به كسي كه كليه درها برويش بسته است

 قلبم را به كسي هديه ميكنم كه قلبش نيز با او همراه نبود

چشم را به كسي ميدهم دلش ميخواهد  دوباره ديدن را تجربه كند

 ريه ام را به كسي بدهيد كه قدر نفس كشيدن را مي داند

كبدم را به كسي هديه كنيد  كه زلالي  با او قهرند  ونوشها هم نيش شده اند

 وای چقدر ثروتمندم 

 خواستم از سالار شهیدان بنویسم  صبر میکنم تا کتابی که دارم بخونم تا بعد 

 

 زیر و رو شو . بچرخ با من .بتاب بر من 

 ساز کن نا ساز ها را 

 شاعر بی پر شرمنده از روی غزل

 از سیاهی تا سپیدی با من باش 

 دفتر ها را پاره کن 

 روی میز کنار اطلسی دو تا جام بگذار 

پشت دیوار سکوت قرارمون

چشمها راببند 

 نفسی تازه بکن 

 تالاپ تلوپ 

 پیرهن صورتی بپوش 

از این خیال سینه سوز 

دست بده به زلف یار  

 به عشق من جامی بنوش

 تالپ تلوپ تالپ تلوپ

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:4  توسط فریده  | 

 

 لبریزم از  بی تو بودن

 رفتن بهانه ای بود برای نرسیدن

 زندگیم دیوانگی بود

ولی حق با من دیوانه بود                 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 6:33  توسط فریده  | 

 

یادش بخیر روزهای که مینوشتم . این روزها فقط می خونم  .آخه امتحانات نزدیکه .دلم لک زده برای عمیق فکر کردن . برای حس کردنت  برای تقسیم عشقم با تو .برای دنیای قشنگم

برای نگاه کردن . امروز به آتش شومینه  نگاه  کردم زیبا بود . گرم بود باورم نشد این زیبایی تن رنجور منو بسوزونه . اگه خودم  را پیدا کنم   آتش هم لطیف میشه

امروز روی بخار شیشه برای تو نوشتم

 بیا دوباره عاشقم کن .

ای نور چشم مستان  در عین انتظارم                                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:13  توسط فریده  | 

 

 دیگه نه تو نه من

مني كه نه تو را دارم نه خودم را

  تنهايي سهم تو بود

 ديگه نه  دستي  نه دعايي

مكتوب بود مكتوب

 مني كه با  اطلسي ها خوندم

 از  بارون  با تو گفتم

به موچ از دريا گفتم

 اما نه من نه تو

 آخرين خدعه قلبم بود

كي قلبم را از دستم قاپيد

 تو اين بازي مات ماتم  

ديگه خستگي هم  تابي داره

 ديگه دنيا زير و زبر نداره

 بازم ميگم  نه من نه تو

 نگاهت را خط بگير

 هل هله كن  جشن دلتنگی ام را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 2:17  توسط فریده  | 

 

 کاش  میشد همه نامه های پاره شده را برایت  بخونم  تا بدونی چرا به اینجا رسیدم

 کاش میشد همه را امضا کنی  . همه دلنوشته ها یم دلتنگ نگاهت بودند

 فکر کردم امروز  آزادم  اما افسوس  بیشتر د ربندت بودم

امروز نه در آسمان و نه در زمینم .یک بار دیگر بیا واژها را  از لبانم بچین

 رویا ها  همه بیدارین . بی تو به مقصد نمی رسند ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:4  توسط فریده  | 

خاک . نه   یه مشت خاک  لجن . آدم . یک شاره  کن فیکونی . حالا 7شب و روز  عالم

بعنی عالمی که فقط شمردن سیاره ها وکهکشانهاش کیج مون میکنه  پس و احسنت الخالقین

حالا من

اینکه من میرم ومیام و نسلها حرف میزنند اما کوها سرپا ایستادند . نمیدونی چقدر دلتنگ آدم شدم

نگاه کن به این همه آدم .  کو  آدم . عروسک های کوکی

میدونم در  نگاهت ترانه است .  پس نگاهم کن  تا دوباره در دنیام قیامت بشه

استاد گفت کنفرانس تو درباره قیامت !

من در کدامین هزاره قراره در قیامت دنیا پر پر بشم و منتظر بشم . ؟ تو به من ثابت کن اینی که من دارم زندگیست که  سهم من نیم روزی بیش از آن نگذشته  من سهمم را از  قیامت  می گویم .

بیا این بار قسم بخور

قسم بخور به جانهای عاشق  که دنیا و آخرتشان قیامت است و سهم مان نادانی است  که بر گرده مان ناخواسته  سنگینی میکند .و غربتی که من هیچوقت پیداش نمیکنم   حافظ چه قشنگ میگیه

ا ما بدین در  نه برای غزت و جاه آمده ایم              از بد حادثه به پناه آمده ایم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:17  توسط فریده  | 

 

 فردا باید برم خوابگاه .   ۷ ساعت توی راه  .. اصلا  حوصله ندارم . آخه من خر درس خوندن را گذاشتم برای خوابگاه  . آنهم آنجا با آن همه سر و صدا . گر چه دلم برای بچه ها تنگ شده  . اما اینجا یه عالمه کار دارم . آخه یکی نیس بگه نونت نبود آبت نبود   داشتی زندگیت و میکردی اینها میان مدرک زیر بغل  و بیکار حالا من کارم را ول می کنم  که چی زبان و ادبیات انگلیس بخونم  . زبون فارسی را دارم ر یپ میزنم .کتابهای که از نمایشگاه خریدم خاک گرفته   وقت خوندن ندارم  . چقدر غر زدم  در عوض خوندن کتابهای انگلیسی را یاد میگرم برم سر موضوع اصلی .

 اگه  دور از جون  بمیرین  یا فکر کنید یکی از عزیزانی که از دست دادید و مردن  فرصت دوباره  به آنها داده میشه تا برگردن . دوباره چه طور شروع میکنن  . دنیا را چه طور می بینید. فکر کنید . تجربه یه بار مردن را پیدا کنید   اصلا نترسید فکر نمیکنم زیاد سخت باشه  فقط چند لحظه تخیل و فکر

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:18  توسط فریده  | 

 

 

 

 

 میگذرم از کنارت آرام

  بی توقف لحظه ای در تو مکث میکنم

   مملو از تو میشوم

 

  طیفی می شوی از خاکستری رنگها

   دور میشوم آرام آرام

  همه بیکران  تنهایی

  دگر باره پیوند یگانه می خورد

    به یادگار

   در مکث دیدگانم

   می مانم با تو

    تا زمانی که که دیگر لحظه معنی ومرزی نداشته باشد

   باز هم لحظه ای دیگر و

  لحظه دیگر

   شعر آخر کتاب پشت لحظه ها   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:12  توسط فریده 

 

در هیچ کتابی حساب ما را ننویس

که نمی گنجد بی کسی ما در حجم  کتاب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:23  توسط فریده  | 

 

 فردا می آید  ای شبگرد قصه های من

عمر  شب کوتاه ست

شب بو ها بال و پر می چینند

 ستاره غرورش را مهلت میگیرد

 پر چین همسایه صدای پای  پرنده را میر قصد

 فردا می آید

 بگذار نفسهایت جواب بیخوابی هایم باشد

شاید برای آخرین بار خاطره را گریه کنم

 شاید در  طلوع دستهای نور 

 در آغوش ترنم خیس  آرزو

آروم بگیرم  و باور کنم فردایی   وفردا ها را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:0  توسط فریده  | 

 

                                                  

 سلام به ملائکی که آسمان را حمل می کنند 

سلام به تسبیح کنندگان خدا

 سلام به صبح  و شروع عمری که فرصت بودنم است  و سلام به خدا

   خدایا ماه رمضون رفت و من مرتب در سفر بودم  وهیچی نفهمیدم  فقط فهمیدم روز آخر خیلی گریه کردم   فکر می  کردم ده روز سفر  توی یک ماه خسته ام کرده نگو سنگین و بیتاب این گذر بودم  .

 امروز به تنلگری بسته ام نکنه توی صحرای محشر توی این حال و هوا باشم .

 

خدایا آموختم که زیستنم رازیست و رفتنم معما  و کارم عشق و عشقم تعهد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:26  توسط فریده  | 

 

محبوب خوبانی ، مستانه میرانی

میگفت باید عاشقی را تمرین کرد . نگاهها را تمدید کرد .

 قبول نکردم .گفتم عشق دست خودمون نیست ؟

گفت :چرا .نگاه دوباره است.گفتم : 

  گفتی که زبهر مجلس افروختنی                 در عشق چه لفظها اندوختنی

 ای بی خبر از سوخته و سوختنی                  عشق آمدنی بود نه آموختنی

لبخندی زد  . پس در  چهره ی آرام دل سوختگان   نگاه کن و عاشقی را

تمرین کن  .

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 14:59  توسط فریده  | 

 

 نو جوون که بودم فکر می کردم پسر بودند یعنی برتر بودن ، یعنی آزاد بودن  یعنی رها بودن . پذیرفتن خیلی چیز ها برام سخت بود . از اینکه میدیدم توی خیابون باید سرم را پایین باندازم و راه برم نگاه نکنم چون نجابت تو نگاه اما قبول نداشتم من عاشق دیدن و شناختن بودم  معتقد بودم کار اشکال داره نگاه با ید پاک باشه در مقابل هر چه دیدم و شناختم نگاهای نا پاک بود نوع دید من فرق داشت! جنس برتر .حق انتخاب با او بود حق طلاق با او بود  حق شهادت مال او بود حق کار و قدرت و شغل های کلیدی مال او بود  مقابل پسر  یعنی جسارت یعنی شور . چه نا عادلانه بود جنس من زیبا  و ظریف آفریده شده بود تا او لذت ببرد من دیدم و قوی شدم  از هر نوع جلب توجهی بیزار بودم  اما ناخواسته محور توجه شدم  پشت قیافه مسخ شده  چیزی را حمل میکردم که باور نداشتم جوان که شدم فهمیدم کانون توجه نه تنها نجابت که تمام موارد از قیافه و اندام و نوع تکلم ... انزجارم بیشتر شد حتی کسی نبود یک بار منو کشف کنه جالب بود حتی خانواده م ارزیابی شون مثل همه بود 

  از قضا یک روز نوبت من شد  حقارت  را باید به انتقام مینشستم   مثل بازی شروع شد  من رسوا نبودم  اما عاشق بازی شدم  قویترین را انتخاب کردم  . رفتم.  اجازه دادم اتخابم کنن  اما باورم نمیشد

غریبه نبود . فامیل بود .لا اقل عشقش نجب بود    حیا داشت .جنس برتر  چیزی جز یک دریچه نگاه نبود 

  از من همانقدر می دونست  که سوپری محل مون می دونست خیلی راحت به زانو در می امد  حتی میشکست و راحت نفس میگرفت و استوار می ایستاد  بین من و او فرق از زمین تا آسمون هفتم بود  اما همه چیز عوض شد با همه فاصله ها من نمی تونستم تا ته بازی برم   توی نگاهم به همه  تفاوت ها قدیسه شد  عشقی ریز ریز دامنم را میگرفت من بالیده شدم خانوم شدم  .  من زمین شدم تا درخت وجودش بارور سبز بشه  بال بگستراند  دیدم توی دنیا آدم بزرگا زندگی یعنی  امروز را به فردا رسیدن و. برای فردا  دویدن  و خوشبختی  یعنی مد روز بودن  شیک بودن خونه و ماشین مدل بالا داشتن  زیبا بودن .... زنها دغدغه شون مدل آرایش و لباس شب و  رستوران و غذای خوب بچه  و گشتن وخندیدنهای بیرنگ والکی خوب این دغدغه ی یگ گاو هم هست . چریدن ... خوردن و بلعیدن گشتن و  جمع کردن برای فردا  و   ارسطو میگه انسان  تنها جانور ی که اهل منطق است  اما امروز میدونیم که مورچه ها و زنبورها هم منطق دارند و دسته جمعی زندگی میکنن نه فرق هایی  داریم ما میخندیدیم گریه میکنیم  . دعا میکنیم و احساس می کنیم . این یعنی   باید راه را رفت  یعنی زندگی جاری است ؟/

نه پای گریز است ونه میل ماندن  اما باید جنس برتر را می شناختم اما سخت بود در شهر کوران بینا بودن

 ادامه داره

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:20  توسط فریده  | 

 هر روز سلامت میکنم

 از دریچه ماه

از پشت چشمک ستاره

  بیا  با من به قلب خورشید

بیا  یک بار  منو بکار تو  گلدون دلت

پیوند بده من و با رگ وخوونت

تا بفهمی  غیراز تو نبودم

سلامت میکنم هر جا،  سلام ت می کنم  هردم

ای روح پر کشیده تا ناکجا

ای گریخته از نگاهم تا کهکشان

  سری بزن  به این بزم شبانه 

  به نغمه های بی ترانه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:35  توسط فریده  |