|
|
|
|
گاه بين مرز باور ويقين گم مي شويم ازطرفي باور داریم از طرفي شك دلمان را مچاله مي كند جواب خيلي از سوالها را ميدانیم ام قانع نمي شویم ميدانیم خدا عادل است اما بعضي وقتها سوالها ميجوشد
عادل بودن خدا گاه به قيمت يك عمر بدبختي يك نفر تمام ميشه !يك زندگي !به جرم ناكرده زيستن ! پس اصلا" چرا مي آفريند؟ نمونه اش هم آدمهايي كه در خانواده هاي نا بسامان بدنيا مي آيند از قبيل بچه هاي خياباني ! كه هيچ گناهي يه عمر بايد بدبخت زندگي كنند ! انها چه تقصيري دارند ! البته من به دنبال اين نيستم كه نعوذ با.ا .. خدا را مقصر بدانم اما نمي تونم گناه آدمهايي را كه به چنين سرنوشتهايي دچار مي شوند بفهمم البته مطالعه تاريخ نشان ميدهد كه اين افراد تمام عصرهااز اول بوده اند . شايد بگوييد خدا از هر كسي به اندازه توانايي كه داده باز خواست ميكند يا مگر دنيا به كسي هم كام داده؟ يا مگر معصومين ما زندگي آسوني داشتند خب لااقل لبريز از عشق خداوندي بودند و مي دانستند براي چه وچرا چنين وضعي را تحمل ميكنند بمانند كه ان سختي ها در راه معشوق پر از لذت است
سر كه نه در راه حبيبان بود بار گراني است كشيدن به دوش
اما سوال بين جبر واختيار نيست: يا خوشبختي وبدبختي مطلق
عدلي كه در حيات انساني معنا پيدا ميكند وما بقي كائنات تحت قوه الهيه هستند از آنجا كه خدا انسان را آفريده براي او يك سري تمهيدات قائل شده كه او خليفه ا.. است پس ويژگي هايي بايد داشته باشد
1_ قوه درك آن را داشته باشد حال براي اين درك پله پله برايش پيامبر فرستاد 2_ صاحب اختيار باشد انسان برحسب ميزاني بايد بر محيط احاطه داشته باشد و بر پايه عقل برنامه ريزي كند عدل اجتماعي را بر قرار كند
پس سوال من بر مي گردد به عدل اجتماعي وعدل اجتماعي زير مجموعه اي دارد افراد بايد مطلع باشند اجتماع يك سري امكانات را در اختيار آنها براي رسيدن اطلاع رساني كند ويك فر صتهايي را هم ايجاد كند
درست است گاه عدل تند است اما تضمين كننده جامعه است اهل مسامحه و مماشات هم نيست براي رسيدن به آ همه بايد آماده باشند در جامعه اي كه افراد از عواقب اعتياد خبر داشته باشند ومحيط براي سوق دادن آنها به سوي ناهنجاري ها آماده نباشد كمتر دچار چنين معظل مي شوند...
واي چقدر تخصصي نوشتم
خدايا كمك كن گل زيباي معرفت در دلهايمان شكوفا شود و به ما بياموز كه در سايه عدل به اسلام مي رسيم
و ظهور حضرتمان را نزديك بفرما
خدايا ما را از كساني قرارده كه به عدلت مومن شدند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:58 توسط فریده
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:30 توسط فریده
|
||
|
|
|
|
|
ده روز گذشته روزهاي عجيبي را تجربه كردم خودم احساس ميكردم روز امتحان اما باز گنگ بودم ميخواستم باور نكنم يعني كمي دور از تصورم بود اما من حالم خوب بود پس اين آزمايشها ...حرفهاي دكتر آرام دستم را روي گلويم ميكشم يه برامد گي كوچك كه تا مدتي قبل فكر ميكردم گواتر يعني خود دكتر گفت. ده روز منتظر جواب آزمايشگاه بودم كه اين توده سلولي خوش خيم يا نه .. حال وهوام عوض شد مثل هميشه سراغ خدا مي ريم البته من هم رفتم اما راستش خجالت مي كشيدم چيزي براي خودم بخوام ..من هميشه
گفته بودم خدايا آن ده كه آن به...اما نه من قبله ديگه اي نمشناختم من پر از نيازبودم او در خور خود ميكند من در خور خويش هيچ وقت نخواسته بودم خدا را وسيله اي براي رسيدن به حاجتهايم قرار دهم گرچه مي دانستم نياز خود پيش او بردن عزت است اگه بدهد حاجت واگر ندهد مصلحت .خلاصه خواب وخيال از سرم پريده بود اينها را ننوشتم تا شما را از اوضاي خودم مطلع كنم نوشتم تا برداشتي كه داشتم وتجربه اي كه بدست آوردم در اختيار شما بگذارم ما ميگيم مرگ را باور داريم..باور ما از مرگ اينه كه ميدونيم روزي بايد برويم وفاني هستيم اما حسش نمي كنيم يعني درك نمي كنيم كمي هم بخواهيم جدي فكر كنيم ديپرس مي شيم چار روز دنيا مون شده آخرت يزيد همش بدو بزن بكوب براي بدست آوردن دو قران پول حالا هم يه روز استراحتمون را خراب كنيم كه چي ؟ بلاخره كه مي ميريم!! خلاصه سرتون را درد نيارم توي اين مدت چه كساي زنگ زدند گفتند براي سلامتيم نذر كردند واز اين حرفها اما من جاي ديگه اي بودم فكر كرم بودن و نبودن من چه لطمه اي به خانوادم اجتماع ودنيا ميزنه خانواده ام مسلما"ناراحت ميشن اما بعد از مدتي وقتي به يادم ميافتند آهي مي كشن واشكي ويه خدا بيامرز ميگن وكم كم همون هم يادشون ميره ميمونه اجتماع آدمها ي جديد با فكر هاي جديد جاي منو مي گيرند اما دنيا.. چشم دنيا پره از اين آمدنها ورفتن ها پس ميمونم منو خدايم واعمالم واقعا" گريه كردم نه براي سلامتيم، براي بودن رقت بارم، توكل كردم و از ته دل گفتم خدايا آن ده كه آن به دو روز مونده بود كه جواب نمونه برداريم را راحت وبي دغدغه طي كردم وقتي جواب نمونه برداري خوش خيم آمد خوشحال شدم اما نه مثل چهار روز قبل شكر كردم وقتي شادي خانواده ودوستانم را ديدم آرام لبخند زدم آيا اين آخرين خطر يه كه بودنم را تهديد ميكنه ؟ آيا باور كنم مرگ ازمن دور شده تا كي؟؟براستي تا چند روز ديگه اين اتفاقات را فراموش ميكنم؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:15 توسط فریده
|
|
||