|
|
|
|
|
اين روزها يك جور خاصي شدم .پر از حسهاي ناشناخته شدم گويي منتظر يك اتفاقم كه هم چيز را تغيير بده .گويي همه ديوارها برداشته شده من روبروي يك آينه ام هر چيزي خود بخودي نيست هيچ چيز ارزش نداره در عيني كه تمام فرصت منه فرصتي كه نرسيده دير شده .دنيا وهمه چرخشهاي فلكش همه بازيست بازي كه صبحش خنده و شامش گريه اميدش زود ياس و روشني رو به غروب ايمني آن نا امني و كام آن ناكامي در اوج زيبايي زشت سير بازي كودكانه ونسيم جانبخش عشق جواني وشور بعدوبانوي منزل وملكه بي تاج تخت سرزمين كوچك خانواده حافظ صيانت عشق و بعد پختگي پيري است و...و دنیا در لباس زيباي آروزها ما را ميفريبد ...چشم باز كنيم انتهاي راه وهمان تعبير قرآن كه به اندازه نصف روز در دنيا بوديم يا كمتر گاه پر از سوال ميشم و تهي از اينهمه بازي امروز نوشتم كه فقط يادت و اينكه چشمي ميبينه منو دلگرمم كرده تا بقيه راه را مكلف باشم وپويا اما دلم ميگيره جادههاي ما پر از بارون است توي جاده من موفقيت وناكاميها را با چشم وزن نمي كنند ونمي كشند دنيا را با يك آه بهت ميدهند و آخرت را با عشق پس بازم ببين اينجا منم بازي هنوز ادامه داره |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:19 توسط فریده
|
|
||