|
|
|
|
|
امروز صداي پاي يادت در خرابه خاطرات غوغا بپا كرده بود .باز روياي تو به سراغم آمد .واي به آن روزي كه آنچه در خيال مي پرواني جز رويايي نباشد.نه توان رويارويي با آن را داري نه اميد وصلش را. در جنگ با عقل ودلت يك عمر اسيري ،اسيري كه نه اميد رهايي دارد نه ميل ماندن. دست وپازدن بين آدمهايي كه نه ميفهمند در دلت چيست نه در فكرت چه ميجويي ،فردا را در دلت مي كشند، ماندنت معجزه ايست بنام قضا وگذشته ات گنجينهاي مدفون در دل خاك... امروز آرزو ها دارد خفه ام ميكند در عبور از شط عريض زندگي دركام بازيهاي نا تمام جا ماندهام صداي پچ پچ برگهاي پاييزي براي خيال تلخم دست ميزند هم بازيهايم را گم كردم اينجا سرد وخاموش است گويي باغچه درخزان مرده ودر حياط خيال من دوباره تنهايم انجا نفس هم از پا افتاده ولي هنوز عاشقم من و هنوز بيقرار نگاهايي كه مرا فرو ميبلعند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:28 توسط فریده
|
|
||