تبليغاتX
یادداشت های روزانه
در آینه پندار
 

 شب به تمنا نشسته  موجی  دیوانه وش به کشمکش با نیروی تن برخاسته

 کیست که ای همه رخنه در دلم زده .بازتاب کدام نگاه روح خسته ام را خنجر گون می خراشد

بس کن این بازی کودکانه که بریده وخسته ام. دنیای نو جهانی روشن نه..    راستی تقاص کدام گناه را پس میدم .غرور .من مغرور بودم وهمه در حسرت  حالا میفهمم به جرم فهمیدن باید باری کج بدوش بکشم .

خدایا داری میبینی . زمینی شدم . رو به فرشته سمت راستی میکنم . همونی که از زاده شدن تا صحرای محشر با منه

تو پاکی اینجا کسی صدامو نمیشنوه پس تو بگو

بگو اینجا  این پایین یکی هست  که خیلی دوستت داره . هر چند خسته ام بریدم  هر چند زندگی کردن شده یه عادت  اما عاشقم . فرامموشم مکن ..

یا علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:49  توسط فریده  |