|
|
|
|
هنوز كمي مونده به غروب اين روزها مينويسم اما جايي كه فقط يه كس ميخونه .آخه همه نوشته ها كه خوندني نيستند هنوز يه تكه از ضميرم سپيد باقي مونده ان مخصوص اين روزها گذاشتم راستش اين روزها خيلي سرم شلوغه انقدر خسته ميشم كه حوصله حرف زدن ندارنم اما جالب كه درتمام اين كشاكش به شكل ديگه اي دل به تو دادم .دارم عاشقي را تجربه ميكنم .با تارو وپودم با بند بند استخونم . ميخوام ياد بگيرم بودن را . دفتر شكايتها را پاره كنم .لبريز ازتو بشم هرچند شغلم را دوست نداشته باشم هرچند كنار آمدن با آدمهاي بازاري واداري خسته ام ميكنه ........ وقتي غرورم شكست بزرگ شدم .وقتي بخشيدم بزرگ شدم وقتي شاد شدم گريه كردم .وقتي فكر كردن را ياد گرفتم بزرگ شدم وقتي توي بارون آرزوها گم شدم صبور شدم .وقتي شكست خوردم هم شانه ظفر شدم ..... به خدا اين همه موج كه در دلم طغيان ميكنه فقط يه چيز را تمنا ميكنه توي ساحل آرامشت جايي بهم بده (هو رب العرش العظيم) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:5 توسط فریده
|
|
||