تبليغاتX
یادداشت های روزانه
در آینه پندار
 

 نو جوون که بودم فکر می کردم پسر بودند یعنی برتر بودن ، یعنی آزاد بودن  یعنی رها بودن . پذیرفتن خیلی چیز ها برام سخت بود . از اینکه میدیدم توی خیابون باید سرم را پایین باندازم و راه برم نگاه نکنم چون نجابت تو نگاه اما قبول نداشتم من عاشق دیدن و شناختن بودم  معتقد بودم کار اشکال داره نگاه با ید پاک باشه در مقابل هر چه دیدم و شناختم نگاهای نا پاک بود نوع دید من فرق داشت! جنس برتر .حق انتخاب با او بود حق طلاق با او بود  حق شهادت مال او بود حق کار و قدرت و شغل های کلیدی مال او بود  مقابل پسر  یعنی جسارت یعنی شور . چه نا عادلانه بود جنس من زیبا  و ظریف آفریده شده بود تا او لذت ببرد من دیدم و قوی شدم  از هر نوع جلب توجهی بیزار بودم  اما ناخواسته محور توجه شدم  پشت قیافه مسخ شده  چیزی را حمل میکردم که باور نداشتم جوان که شدم فهمیدم کانون توجه نه تنها نجابت که تمام موارد از قیافه و اندام و نوع تکلم ... انزجارم بیشتر شد حتی کسی نبود یک بار منو کشف کنه جالب بود حتی خانواده م ارزیابی شون مثل همه بود 

  از قضا یک روز نوبت من شد  حقارت  را باید به انتقام مینشستم   مثل بازی شروع شد  من رسوا نبودم  اما عاشق بازی شدم  قویترین را انتخاب کردم  . رفتم.  اجازه دادم اتخابم کنن  اما باورم نمیشد

غریبه نبود . فامیل بود .لا اقل عشقش نجب بود    حیا داشت .جنس برتر  چیزی جز یک دریچه نگاه نبود 

  از من همانقدر می دونست  که سوپری محل مون می دونست خیلی راحت به زانو در می امد  حتی میشکست و راحت نفس میگرفت و استوار می ایستاد  بین من و او فرق از زمین تا آسمون هفتم بود  اما همه چیز عوض شد با همه فاصله ها من نمی تونستم تا ته بازی برم   توی نگاهم به همه  تفاوت ها قدیسه شد  عشقی ریز ریز دامنم را میگرفت من بالیده شدم خانوم شدم  .  من زمین شدم تا درخت وجودش بارور سبز بشه  بال بگستراند  دیدم توی دنیا آدم بزرگا زندگی یعنی  امروز را به فردا رسیدن و. برای فردا  دویدن  و خوشبختی  یعنی مد روز بودن  شیک بودن خونه و ماشین مدل بالا داشتن  زیبا بودن .... زنها دغدغه شون مدل آرایش و لباس شب و  رستوران و غذای خوب بچه  و گشتن وخندیدنهای بیرنگ والکی خوب این دغدغه ی یگ گاو هم هست . چریدن ... خوردن و بلعیدن گشتن و  جمع کردن برای فردا  و   ارسطو میگه انسان  تنها جانور ی که اهل منطق است  اما امروز میدونیم که مورچه ها و زنبورها هم منطق دارند و دسته جمعی زندگی میکنن نه فرق هایی  داریم ما میخندیدیم گریه میکنیم  . دعا میکنیم و احساس می کنیم . این یعنی   باید راه را رفت  یعنی زندگی جاری است ؟/

نه پای گریز است ونه میل ماندن  اما باید جنس برتر را می شناختم اما سخت بود در شهر کوران بینا بودن

 ادامه داره

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:20  توسط فریده  | 

 هر روز سلامت میکنم

 از دریچه ماه

از پشت چشمک ستاره

  بیا  با من به قلب خورشید

بیا  یک بار  منو بکار تو  گلدون دلت

پیوند بده من و با رگ وخوونت

تا بفهمی  غیراز تو نبودم

سلامت میکنم هر جا،  سلام ت می کنم  هردم

ای روح پر کشیده تا ناکجا

ای گریخته از نگاهم تا کهکشان

  سری بزن  به این بزم شبانه 

  به نغمه های بی ترانه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:35  توسط فریده  |